تبليغاتX
دختر آفتاب
نیندیشیده ام جز به ایران و فرزندان پاک خاک ایران زمین و آرزویی ندارم جز سربلندی فرزندان ایران زمین
 

بوی شن سوخته می آمد


از تن جاده ی گورستان


طشت خورشید پر از خون بود


 خون قی کرده ی تابستان


جوی دم کرده تهی از آب


 طاول قارچ به لب بسته


شاخه ها سوخته و بی برگ


آسمان خسته ، زمین خسته


 برکه ای خشک و ترک خورده


 گربه ای مرده و وز کرده


 در برسایه یک تابوت


 عابری تشنه و کز کرده


گورها گرسنه و خالی


قاریان منتظر و خاموش


نه سرشکی به لب پلکی


نه نوایی که خلد در گوش


گورکن ها همه آواره


همه جا خلوت و کور و سوت


من به صد دلهره می گفتم


 ای خدا گر نرسد تابوت ؟


 بوی شن سوخته می آمد


از تن جاده ی گورستان


 طشت خورشید پر از خون بود


 خون قی کرده تابستان

 

                           نصرت رحمانی     

                               

آغاز

بی گاهان


به غربت


به زمانی که خود در نرسیده بود -



چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،


و قلبم


در خلاء


تپیدن آغاز کرد


***


گهواره تکرار را ترک گفتم


در سرزمینی بی پرنده و بی بهار

 

نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،


بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش


به راهی دور رفته باشم



نخستین سفرم


باز آمدن بود


***


دور دست


امیدی نمی آموخت  

لرزان


بر پاهای نوراه


رو در افق سوزان ایستادم


دریافتم که بشارتی نیست


چرا که سرابی در میانه بود


***


دور دست امیدی نمی آموخت

 

لرزان


بر پاهای نوراه


رو در افق سوزان ایستادم


دریافتم که بشارتی نیست


چرا که سرابی در میانه بود



 

***


دور دست امیدی نمی آموخت


دانستم که بشارتی نیست:


این بی کرانه


زندانی چندان عظیم بود


که روح


از شرم ناتوانی


دراشک


پنهان می شد

+ دلنگرانی من در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388...   ... دختر آفتاب | 
 

عصر یک روز پاییزی در نیمه دوم ۱۴۷۰ بود. دانشجوی جوان، خود را دوان دوان به دکه روزنامه فروشی رساند. او پیگیر سلسله مقالات «توسعه سیاسی و دموکراسی در ایران» در یک روزنامه نواندیش بود که با یارانه، ارزان چاپ می شد.

روزنامه فروش به مرد ژنده پوشی اشاره کرد و گفت: «اون مردی که پشت نیسان باری نشسته و روبه جنوبه، هرچی از این روزنامه داشتم خرید؛ برد برای نظافت گاوهاش!»

 

 

+ دلنگرانی من در  جمعه دهم مهر 1388...   ... دختر آفتاب |