تبليغاتX

مرجع کد آهنگ

دختر آفتاب
نیندیشیده ام جز به ایران و فرزندان پاک خاک ایران زمین و آرزویی ندارم جز سربلندی فرزندان ایران زمین

قفسی بود. در آن یک میله کوچک بود. یک ظرف آب کوچک بود. یک ظرف دانه کوچک بود و یک جغد بزرگ. جغد هر روز در قفسش بیدار میشد و به بیرون نگاه میکرد. جغد نمیدانست که جغد ها شبها بیدار میشوند. جغد نمیدانست چرا روز ها نور انقدر اذیتش میکند. جغد نمیدانست جغد است. جقد نمیدانست جغد چیست.

جغد تنها بود. جغد نمیدانست تنهایی یعنی چه. جغد نمیدانست آیا میشود آنگونه که هست نبود یا نه. جغد نمیدانست چیزی غیر از آنگونه که هست وجود دارد یا نه.. او فقط از درون قفس به بیرون خیره میشد چون کار دیگری نمیدانست.

یک روز یک گنجشک آمد. جغد نمیدانست گنجشک، گنجشک است. نمیدانست گنجشک چیست. فقط دید یک چیز کوچک پرواز کرد و آمد کنارش. جغد به گنجشک خیره شد. گنجشک گفت: تنهایی؟

جغد گفت: نمیدانم. تو چه هستی؟ تو یک تنها هستی؟

گنجشک گفت: نه. من یک گنجشک هستم. تو یک جغدی. یک جغد تنها.

جغد با خودش زمزمه کرد: من یک جغدم. یک جغد تنها... و بعد از گنجشک پرسید: باز هم جغد تنها هست؟

گنجشک گفت: نمیدانم. میروم برایت پیدا میکنم. و رفت.

و جغد با خودش زمزمه کرد: من یک جغدم. یک جغد تنها. من یک جغدم. یک جغد تنها...

روز بعد یک کبوتر آمد. از جغد پرسید: غمگینی؟

جغد گفت: نمیدانم. من یک جغدم. یک جغد تنها. تو یک گنجشکی یا یک جغد تنها؟

کبوتر گفت: نه. من یک کبوترم. تو هم یک جغدی. یک جغد تنها و غمگین. و رفت.

و جغد با خودش زمزمه کرد: من یک جغدم. یک جغد تنها و غمگین. من یک جغدم. یک جغد تنها و غمگین...

روز بعد یک پرستو آمد. به جغد گفت: تو چقدر زشتی!!

و جغد گفت: نمیدانم. من یک جغدم. یک جغد تنها و غمگین.

پرستو گفت: معلومه. حیوون به این زشتی باید هم تنها باشه.

جغد گفت: مگر همه تنها ها زشت اند؟

پرستو گفت: نه. ولی همه زشتها تنها اند؟

جغد گفت: به جز من باز هم زشت دیگری در دنیا هست؟  تنها چطور؟ دوست دارم چند تا زشت و تنها و غمگین ببینم. چند تا جغد هم همین طور. تو هم زشتی؟ تنهایی؟ غمگینی؟ جغدی؟

پرستو داد زد: به چه جرئتی به من میگی زشت؟ من یک پرستو ام و خیلی هم زیبا ام و با عصبانیت پر زد و رفت.

و جغد با خودش تکرار کرد: من یک جغدم. یک جغد زشت، پس تنها و غمگینم. من یک جغدم. یک جغد زشت، پس تنها و غمگینم...

و جغد هر روز اینها را تکرار میکرد. تا اینکه یک روز یک کلاغ آمد.

کلاغ گفت: سلام رفیق. خوبی؟ من کلاغم. خیلی زشتم، نه؟

جغد گفت: سلام. من رفیق نیستم. من یک جغدم. یک جغد زشت تنها و غمگین. تو هم زشتی؟ من نمیدانم تو زشتی یا نه. من نمیدانم زشت یعنی چی. ولی اگر تو هم زشتی یعنی تو هم مثل من تنها و غمگینی.

کلاغ قهقهه گوش خراشی سر داد و گفت: نه. من نه تنهام نه غمگین.

جغد گفت: پس زشت نیستی. چون پرستوی زیبا گفت همه زشت ها تنها و غمگین اند.

کلاغ گفت: پرستو به گور باباش خندیده. من زشتم و تنها نیستم.

جغد گفت: شاید زشت نیستی. شاید فکر میکنی زشتی ولی نیستی.

و گلاغ گفت: شاید. ولی مسلما پرستو به من میگه زشت. از نظر پرستو من زشتم ولی این دلیل نمیشه که واقعا زشت باشم.

جغد گفت: یعنی ممکن است من هم زشت نباشم. ولی تنها و غمگین باشم؟

کلاغ بالش را انداخت دور گردن جغد و گفت: تنها هم نیستی. میتونی غمگین هم نباشی.

جغد گفت: میتوانم جغد هم نباشم؟

کلاغ گفت: شاید... و پر زد و رفت

و جغد با خود گفت: من یک جغدم. از نظر پرستو زشتم ولی ممکن است زشت نباشم. ممکن است تنها نباشم. میتوانم غمگین نباشم. شاید بشود جغد نباشم، شاید بشود...

و جغد هیچ وقت نفهمید تنها، غمگین، زشت، زیبا و جغد یعنی چه...

The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door

 

+ دلنگرانی من در  جمعه ششم آذر 1388...   ... دختر آفتاب |